X
تبلیغات
زولا

دنیای ما..

نوشتن را دوست دارم , آنقدر که آرامم می کند! مثل آب روی آتش :)

1394/10/16 ساعت 11:45

17.

حسابی عجله داشتم! قرارمان ساعت چهار بود ولی به خاطر کاری که برایم پیش آمد , شد ساعت پنج! حسابی کلافه و عصبی شده بودم. اینکه دیر سر قرار برسم یا کسی دیر سر قرار برسد به یک اندازه عصبی و کلافه ام می کند. هر چه تلاش می کردم خونسردی خودم را حفظ کنم , نمی شد که نمی شد. آن هم برای بار اول! چه بد!

گفته بودم تصادف شده و در ترافیک سنگینی گیر کرده ام ولی حقیقت چیز دیگری بود...

قرارمان شریعتی بود ولی دومرتبه به خاطر تاخیر من , قرار شد که بروم انقلاب! برای سریع تر رسیدن , مترو را انتخاب کردم و قرارمان شد جلوی ایستگاه انقلاب!

استرس اولین دیدار! و کلافگی دیر رسیدن , باعث شده بود تندتر نفس بکشم, تند تر راه بروم, یا بهتر است بگویم تقریبا بدوم! با هر چه در توان داشتم, سالن های مترو را پشت سر می گذاشتم. لعنتی انگار کش آمده بود! ثانیه ها انگار می گریختند و راهها کش می آمدند. حالت تهوع خفیفی هم داشتم! چقدر بد شده بود. لابد پیش خودش می گوید , چقدر دختر بی انضباط و بی نظمی ست!!! کاش می توانستم برایش توضیح دهم!

...ایستگاه میدان انقلاب اسلامی...

خدای من؟! واقعا رسیدم؟! با هر چه توان داشتم , به سمت گیت های خروجی دویدم. در حال دویدن , کارت را از کیفم در آوردم که وقت تلف نشود. به حد کافی وقت تلف شده بودم. با سرعت به سمت پله های برقی رفتم. چقدر این راهروی خروجی ایستگاه انقلاب دراز است؟ که چه ؟! هر چی می روی نمی رسی... زنگ بزنم؟ بگویم رسیدم؟ منتظر بمانم دوباره خودش تماس بگیرد؟ بهتر است اول به خروجی برسم . شاید قبل از تماس ببنمش! اوه! خدایا! بالاخره پله برقی..

دوست داشتم تمام آدم هایی که جلوی من ایستاده بودند را با آرنجم کنار بزنم! یافریاد بزنم: اهای دوستااان! من یک ساعت و نیم تاخیر داشته ام! لطفا به اندازه چند دقیقه به من کمک کنید. کاش میشد!

سوار شدم! چند نفس عمیق کشیدم. سعی می کردم التهابات درونم را آرام کنم. رسیدی آنی! تمام شد! رسیدی.. کاری ست که شده.. آرام باش...و دوباره چند نفس عمیق دیگر..

نفر پشت سری با انگشتانش روی تسمه پله برقی راه می رفت.. اگر دستم را برنمی داشتم , قصد داشت به دستم برخورد کند؟! دستش را عقب برد و دوباره با انگشتانش روی تسمه راه رفت! مطمئن شدم که سعی در جلب توجه دارد! سرم را برگرداندم و خودم را زدم به کوچه علی چپ! همین که برگشتم, همان نفر پشت سری سرش را جلو آورد و گفت : ببخشید خانوم؟! شما با کسی قرار داشتید؟

راستش اولش حسابی ترسیدم! می خواستم با آرنجم بزنم سینه اش را سوراخ کنم :/

ولی ...

-فرهااااد!!!

-سلام خانوم بدقول!

آخخخ! دیدی چه شد؟ حسابی پیش خودش فکر و خیال کرده ها. الان فکر می کند از این آدم های بی توجه و بی خیال و آری به هر جهت هستم. ولی من که این طوری نیستم! تلاش کردم برایش توضیح بدهم : ببخشید! من معمولا دیر نمی کنم ولی این سری..

اجازه نداد حرفم را تمام کنم: اشکال نداره. اتفاقا خوب شد. من هم این طرف کار داشتم. اشکال نداره بریم باهم اون کار و انجام بدیم؟! یه جا قراره ببینم برای اجاره دفتر..

-نه چه اشکالی..

چه می توانستم برای جبران تاخیر یک ساعت و نیمه ام بکنم؟ 

از هر فرصتی برای تماشا کردنش استفاده می کردم. به طرز عجیبی تمام رفتارهایش برایم زیر ذره بین رفته بود! این مثلا یک قرار کاری بود ولی خب یک قراره دوستانه ی کاری ;) سرگرم پیدا کردن آدرس بود. یک نگاه به آدرس می کرد و یک نگاه به پلاک ها و ساختمان ها!

من را از میان افکارم بیرون کشید: باید همین جا باشه! پلاک..

از پیرمردی که کنار در ایستاده بود , صحت آدرس را سوال کرد و بعد از اطمینان کنار در ایستاد و دستش را به کمرش زد و با دست دیگرش به داخل اشاره کرد و روبه من گفت : بفرمایید..

یک ساختمان قدیمی سه طبقه! راه پله های تنگ و قدیمی ! راستش یک جور هایی جای ترسناکی به نظر می آمد! آن هم زمانی که با کسی که درست نمی شناسیش برای اولین بار به آنجا رفته باشی! با شوخی گفتم : من و آوردی اینجا کلیه هامو در بیاری؟!

-دختر به این خوشگلی! چرا کلیه هاشو در بیارم؟!

-چی؟!!!!!!!!!!!

-تو واقعا هنوز فکر می کنی من میخام کلیه هاتو بفروشم؟! :))))) همین طبقه است. بفرما!

راستش آدمها نود درصد حرف ها یشان را با شوخی می زنند و من واقعا هنوز به اندازه کافی به او اعتماد نداشتم ولی با دیدن صاحب دفتر و کارمندان مشغول به کار , مقداری خیالم راحت شد. دفتر را به چشم مشتری نگاه کرد و با خانوم صاحب دفتر وارد مذاکره شدند...

فن بیان بالایی داشت . به کسی اجازه صحبت کردن نمی داد . چرب زبانی می کرد. شوخی می کرد . از هر دری وارد میشد تا بتواند از اجاره بها کم کند . در میان شوخی ها و حرف هایش , یک دفعه گفت : ما تازه نامزد کردیم خانوم ! می خایم بریم برای خونمون یخچال بخریم!!! اجاره رو به خاطر گل روی ما کم کن!

خدای من ! درونم از خنده منفجر شد .. ما نامزدیم؟! نه! ازدواج نه! آن هم با من!!!!!به نظرم غیرممکن و محال ترین و خنده دار ترین فرض ممکن را کرد! زمانی که خانوم صاحب دفتر برایمان آرزوی خوشبختی می کرد , چیزی نمانده بود که بمب خنده ام منفجر شود! با تلاش فراوان توانستم , لبخند ملیحی تحویلش دهم و سرم را پایین بیاندازم! فرهاد با شوخی می گفت : خانومم خجالتیه یه کم!

خانومم؟! این را دیگر از کجا درآورد؟! وای خدایا کمک کن من اینجا آبروریزی نکنم و از خنده وا نروم!

سعی می کردم دیگر در چشمان خانوم صاحب دفتر نگاه نکنم! چون تا نگاهش می کردم , از آن نگاههایی که می گوید :" آخی.. چه عروس و دامادی.." تحویلم میداد و دوباره خنده ام می گرفت! 

ته خنده هایم , شاید بغض عجیبی پنهان بود! آن خانوم صاحب دفتر چه از زندگی من و فرهاد می دانست؟ قصه ی من و فرهاد چقدر دور از هم بود. آنقدر دور که حتی یک نقطه هم نمی توانستی برای وصل پیدا کنی ! آن وقت او به ما به چشم یک زوج جوان و خوشبخت نگاه می کرد! لابد پیش خودش هم می گفت چقدر به هم می آیند.. هه! دوست داشتم در جواب نگاهش بگویم: تو چه میدانی؟!

فرهاد کنار من نشسته بود. نگاه یواشکی به او کردم. گرم صحبت بود! هنوز داشت تخفیف می گرفت! من همسر او باشم؟ نامزدش؟ چه فکری... آن هم الان؟! وضعیتی که درونش گیر کرده ام. چه محالی... اگر تازه عروسش بودم , چگونه بود؟ لابد قرار بود بعد از دیدن دفتر به خانه ما یا خانه آنها برویم! بنشینم و تی وی نگاه کنیم و من هم برایش چایش بیاورم و پذیرایی کنم. او هم بنشیند و با بابای من حرف بزند ! از وضعیت ممکلت و بنزین و ... 

من هم بنشینم و تماشایش کنم... هه! تو که حتی نمی شناسی اش و می دانی ازدواج می تواند مسخره ترین گزینه ی بین شما دو نفر باشد! چرا اینقدر خیال می بافی؟

 در آن دوران که از شدت خستگی , شانه هایم خمیده شده بود و توان ادامه زندگی را نداشتم , این خیال بافی های کوتاه می توانست زنگ تفریح خوبی باشد!

این تصاویر و این خاطرات , امروز زمانیکه با خواهرجانم وارد ایستگاه انقلاب شدم , عین بمب درون ذهنم ترکید!

همه اش را برای خاهرجانم تعریف کردم..

فکر کن؟! دو سال و اندی از آن روز می گذرد و حالا؟! ما نامزدیم!!!

همان محال خنده دار ! تبدیل شده به حقیقت شیرین زندگی اکنون من..


+دوست دارم تک تک خاطراتمان را قاب بگیرم!

نظرات (5)
چقدر خاطره ات قشنگ بود. از ته ته دل عشق را میشد توش حس کرد
1394/10/22 ساعت 19:14
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون
اوه ! چه خوب ! انشاالله که خوشبخت باشین !
حتما این کار رو بکن ، قاب گرفتن خاطراتت رو ...در قالب وبلاگ بنویس...خیلی خوبه...دوباره داره دوران وبلاگ نویسی شروع میشه تو این مملکت..یه چند سالی از مد افتاده بود ولی الان داره شروع میشه...منهم لینکت کردم و میخونمت...

خوشبخت باشین
1394/10/19 ساعت 16:00
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون
وای چقدر قشنگ. چقدر رویایی. خوشبخت باشید همیشه.
1394/10/16 ساعت 13:51
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیز دلم
+ ღدوستانهღ http://doostaneh7985.blogsky.com
سلام دوست عزیز
اینقدر قشنگ نوشته بودی که مجبورم کردی تمام وبلاگت رو بخونم
آرزو میکنم عشقتون همیشگی وابدی باشه و لحظات خوشی رو درکنار هم بسازید و بچشید
1394/10/16 ساعت 10:10
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیز دلم
لطف داری. خوشحالم که خوشت اومده،
الهی آمین
همیشه عاشق بمونی گل بانو...شیرین قلم و رویا دل. یعنی عشق کردم با خوندن این نوشته ها.
1394/10/16 ساعت 01:51
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فدات بشم عزیزم
من هم نوشتنشون حال کردم
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.