X
تبلیغات
زولا

دنیای ما..

نوشتن را دوست دارم , آنقدر که آرامم می کند! مثل آب روی آتش :)

1394/11/10 ساعت 15:43

39.مسکو:))

برای اولین بار در عمرم همین دیروز به یک شوی ایرانی رفتم. راستش اگر نرفته اید اصلا نگران نباشید و فکر نکنید که چه چیز خارق العاده ای را از دست داده اید. 7 عدد مدل تپل کوتاه با دماغ های عملی و لب های باد کرده و چشم های لنزی , با میکاپ عروس. خوب البته که این شو یک شوی عروس بود. لحظه اول که وارد سالن شدم. قبل از دیدن فاجعه ی مدل هایشان , دیزاین محلی که این شو در آن برگذار میشد نظرم را حسابی جلب کرد. اصلا مانده بودم که یک ارایشگر چطور توانسته برای یک شوی عروس ناقابل این قدر بریز و بپاش کند. که در نهایت متوجه شدم این شو فقط یک شوی عروس نبوده و اسپرانسرهای خودش را داشت و هر کدام از اسپانسر ها در تلاش بوده اند تا بیشتر خودشان را نشان بدهند. دیزاین و پذیرایی بر عهده تشریفات بوده و تمام البوم ها و کلیپ هایی که در حال پخش شدن بود و عکاسی که به صورت خیلی فجیع و ناشیانه ای وظیفه فیلم و عکس را برعهده داشت, متعلق به یک آتلیه بود. البته از انصاف نگذریم , کلیپ و البوم های خوبی داشت ها ولی آن فیلم بردار و عکس بردارشان خیلی روی مخ بود. از حلق مدل ها فیلم می گرفت نمی دانم چرا ! و اما آن لباس عروس هایی هم که اصلا به تن مدل ها نمی آمد, بس که یا زیادی بلند بود. یا زیادی تنگ بود و یا زیادی گشاد!!!! کار یک مزون عروس..  این هفت مدل چندین بار نزدیک بود که با مخ فرود بیایند کف سن که خدا رحم کرد و توانستند لباس عروس های بلندشان را از زیر پاشنه کفششان بیرون بکشند و تعادلشان را حفظ نمایند:/ یکی از مدل ها هم که با لباس سفید , کفش مشکی پوشیده بود. کلی هم دامنش را بالا داده بود و خلاصه که خیلی حرفه ای بودند اصلا:))))) راستش را بخواهید حاضر هستم بدون رسیدن به آرزوهایم بمیرم ولی روی سن اینگونه شو ها نروم. بعد حالا هی بگویید توی ایران کار کنم. این کار است اخه؟  اصلا مگر مجبور بودند آن مدل های ناشی و تپل و کوتاه و عملی را مجبور به کت واک بکنند؟؟؟؟ روی صندلی می نشستند و مردم نگاهشان می کردند خیلی بهتر بود بخدا! اصلا کجای دنیا مدل میکاپ کت واک میرود؟ این آرایشگر محبوب و معروف که حسابی از چشم خواهرجانک بنده افتاد و تصمیمش عوض شده و به دنبال آرایشگاه دیگری برای روز عروسی اش می گردد:))

البته من از نقاط ضعفشان درس های خوبی برای کار فرهاد گفتم که بی صبرانه منتظرم ببینمش و همه چیز را انتقال بدهم.


امتحان تئوری مربیگری را هم به سلامتی دادم رفت پی کارش.. جلسه امتحانمان به معنای واقعی کلمه دیدنی و مهیج بود. اول بگویم که در این چهار جلسه ای که سر کلاس ها حاضر میشدیم . هیچ کس هیچ کس را نمی شناخت و خلاصه کسی لام تا کام با کس دیگری حرف نمی زد! یک روز مانده به امتحان . مسئول ثبت نام که همان مسئول برگذاری امتحان و خلاصه همه کاره آنجا بود , در گروه تلگرام که برای اطلاع رسانی روز امتحان و دادن فایل های آموزشی درستش کرده بود , پی امی داد که میخواهد برای روز امتحان کمکمان کند و در نهایت هم از هر درس سه سوال امتحان را لو داد:)) ینی 33 سوال! و سر یافتن این 33 سوال , تمامی بچه ها حسابی همدیگر را شناختند و حسابی هم با هم دوست شدند و از قضا از انجایی که بنده حسابی خر زده بودم و جواب سوال ها رو میدانستم و همه را هم در گروه گفتم و جمعی را از بی اطلاعی نجات دادم, همگی اسم بنده را از بر کرده بودندو مدام هم پیام خصوصی میدادند که تو رو خدا پیش من بشین روز امتحان :/ روز امتحان هم به محض ورودم به کلاس همه بنده رو شناسایی کرده و با خیل جاهایی که برایم گرفته بودند رو برو شدند:)) از آنجایی که مسئول امتحان و مراقبمان همان خانمی بودند که بخشی از سوالات را لو داده بودند, می توانید تصور بفرمایید که جو سفت و سختی بر ما حکم فرما بود:))) از جای جای کلاس صدای پیس پیس ! می آمد و اکثر مواقع بعد از صدای پیس پیس اسم خودم را می شنیدم. برگه دوستان جلویی و عقبی  و بقلی ها که کپی برگه من بود و به صورت خیلی متواضعانه این اطلاعات را به بقل دستی هایشان انتقال میدادند. شما تصور بفرمایید که اگر بنده یک سوال را اشتباه زده باشم , پس کل کلاس هم اشتباه زده اند. در این حد!!!!!! حتی بعد از تمام شدن سوالات که قصد کردم برگه ام را تحویل دهم , بارانی بنده را سفت چسبیدند که حق نداری بری. بشین تشرحی هامون مونده:/ و اینگونه شد که بعد از مدتی دل مراقب برایم سوخت و آمد برگه ام را گرفت و گفت خودم بهشان می رسانم! تو پاشو برو:))

جلوی در هم فرهاد عزیزم که زحمت رساندنم را هم کشیده بود, منتظرم بود... 

در مسیر بازگشت حرف هایمان به اینجا کشید که فرهاد رفته است گوگل مپ مسکو را دیده است و متوجه شده است که در ساعات پرترافیک تهران, مسکو هم حسابی ترافیک است و حتی تصادف هایشان را هم گوگل مپ نشان میدهد. راستش تا اسم مسکو و روسیه به میان آمد ذهنم به یک فضای خشن و سرد رفت... 

-خیلی دوست دارم مسکو رو ببینم. با اینکه همیشه یک تصویر سرد و خشک و خشن ازش توی ذهنمه

- اره از بس که ازش فیلم های چیریکی دیدیم. روس ها همیشه دارن یکی رو خفت می کنن یا می کشن

- اره . راست میگی. شاید برای این باشه!

-من که تصور میکنم مثلا برم مسکو یهو جلوی پام یه گروه میان یه گروه دیگه رو میزنن  می کشن !بعد یه فلش پرت میشه جلوی پای من! بعد من اون فلش رو برمیدارم. یهو می بینم یه گروه دیگه با اسحله دارن میان به سمت من و منم فرار میکنم و الکی الکی پرت میشم وسط ماجرا:))))) یا مثلا میریم توی یه کوچه , همه چراغا خاموش میشه! یهو یه در باز میشه و یه اقای بهت اشاره می کنه که بیا تو:)))) یا ته یه کوچه بن بست سه نفر میریزن بی دلیل می زننت:)))=))))

در حالیکه از خنده کبود شده بودم به این نتیجه رسیدم که به مسکو نرویم:)))

ترافیک گونه هامان این شکلی می گذرد:))


از صبح هر چقدر تماس می گرفتم حس می کردم که حسابی توی هم است و حال ندارد. مثل همیشه پرانرژی نبود. کارش را بهانه می کرد و گاهی میان حرف هایش از پسرش و دلتنگی اش می گفت. اینکه نمی گذارند بچه اش را ببیند و حسابی کلافه اش کرده اند. حتی وقتی می خواهد با بچه اش تلفنی صحبت کند , چند نفری آن طرف احاطه اش کرده اند و معلوم است که پسرش لای منگنه است و نمی تواند حرف بزند. میگفت میدانم که چون آن ها هستند با من خوب حرف نمی زند ولی حالم بد ست. در نهایت هم یاد حرف پسرش افتاد که گفته بود:" بابا ! وقتی من و نمیدن به تو. با پلیس بیا دنبال منو ببر. اخه من که جلوی اونا نمی تونم بگم میخام با تو بیام" و جیگر خودش و من را آتش زد! تا بعد از ظهر اوضاع همین طوری بود. حتی حالش یک ذره هم بهتر نمی شد و من بیشتر و بیشتر کلافه میشدم که نمی توانم در این لحظات کنارش باشم. نهایتا زمانی که در تلگرام برایم زد:"اینجا تنها و بی کس روی مبل دراز کشیدم" ! همین جلمه برق سه فازی شد که به بدنم وصل کرده اند. به اتاق مامان پریدم و خواهش و التماس کردم که باید بروم و فرهاد را ببینم. حالش بد است. تو رو خدا یک بهانه ای جور کن من بابا را بپیچانم و انقدر اصرار کردم و مامان جان هم انقدر فکر کرد تا اینکه به بهانه رفتن به سینما به همراه دختر دوست مامان, از خانه بیرون زدم و در کمتر از 40 دقیقه خودم را رساندم کنارش. نگران بودم که بیرون بزند و من هم بمانم پشت در:)) در مسیر که بودم زنگ زدم که :" بیرون نرو تا 40 دیقه! باشه؟"

-چرا؟

- دارم میام پیشت..

-چی؟ واقعا؟

-اوهوم؟

-تو رو خدا داری میای؟

-بلی

-عاااااشششششققققققققققتتتتتتتتتتتممممممممممم

- :)))

و اینگونه بعد از دو ساعت حال همدیگر را حسابی خوب نمودیم ;)



+صفحه اول سایت مجله مان را درست نموده ام و الان هم بالا آمده است و من حسابی خوشحال میباشم...

و اینگونه بود که این هفته بنده حسابی درگیر بوده ام!

نظرات (12)
امیدوارم کنار همدیگه شاد باشین :)
1394/11/13 ساعت 15:04
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیز دلم
ان شا الله که میری شبهای سفید روسیه حرف نداره
1394/11/11 ساعت 15:52
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه جالب. چیزی در موردش نشنیده بودم.
مسکو واقعا زیبا و قشنگه خصوصا اگه تو اردیبهشت تشریف ببرید
1394/11/11 ساعت 12:24
امتیاز: 0 0
پاسخ:
وای دارید دلمو اب می کنید
من واقعا دوست دارم برم روسیه ..
ایشاالا که میریم..
سلام
مرسی که بهم سر زدی
از این شوها نگو که هزار تا خاطره میاد تو ذهنم. شما فقط تماشاچی بودی انقدر خندیدی! اگه پشت صحنه ی این شوهارو ببینی که رسما غش میکنی!
نمیدونی دخترا چه رقابتی دارن برای مدل شدن!
اونم توی ایرانی که مادلینگ هیچ مفهوم منسجمی نداره!
برای شما و فرهاد آرزوی روزهای خوبتری دارم
1394/11/11 ساعت 11:59
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اره اتفاقا معلوم بود
بین هفت تا مدل یکی شون شده بود تاپ مدل!
بعد باید میومدی قیافه اون تاپ مدل رو میدیدییییییی :)))
انگار تاپ مدل ویکتوریاسکرت شده:))
+ جلبک خاتون
حرف نمیزنه حرف نمیزنه وقتی میزنه هشت صفحه فقط مینویسه
1394/11/11 ساعت 11:01
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مونده بود بیخ گلوم خببببب :)))
+ جلبک خاتون


مسکو اصلا قشنگ نیس
1394/11/11 ساعت 11:01
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چیراااااااااااا :))
+ جلبک خاتون
آنی چقد باکلاسی تو....
دیگه یادم باشه مودب بات حرف بزنم من همیشه با مف آویزون میومدن خدمتت...
ینی چجوریا بودن؟چیکارا میکردن؟کجا بود اصن؟

خاک توسرم :/

ایول ینی عاشقتم به تو میگن هم کلاسی...دم اونی هم که سوالا رو لو داد گررررم...خخخ..
یه بار یادمه امتحان داشتیم دوست پسر یکی از دخترا سال بالایی بود سوالا رو واسمون گیر اورد بعد اونا سوال داشتن و من نداشتم...
با این حال از اونا بهتر شد نمره م ینی حال کردم اونجای خودشو دوس پسرش سوختید....
تو باید رفیق من میشدی خانوم مربی :)))

الهی بمیرم....اصن نمیدونستم چرا خورده خورده تعریف میکنی آنی خو...
یه روز بشین کل ماجرای خودت و عمو فرهاد و نحوه آشنایی تونو تعریف کن دیگ خلم کردی...

خدایا کی میشه این دو تا کفتر عاشق زودتر برن زیر یه سقف تو گوش هم بق بقو کنن راحت...
1394/11/11 ساعت 11:00
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کلاس نداره که اینجور جاها رفتن:))
این سری خواستم برم تو هم بیا بریم یه کم بخندیم:))))

ببین ینی انقد بدم میاد از این ادمهای خسیسی که هیچی نمی رسونن...
توی دانشگاه هم یادمه دو تا امتحان توی یه روز و یه ساعت داشتیم. فقط سه نفر بودیم که این طوری بودیم. بردنمون یه کلاس دیگه. دو تا برگه ها رو دادن دستمون. وسط امتحان دیدم پسر که پشتمه داره با خودکار پشتمو سوراخ می کنه و میگه من میافتم تو رو خدا کمکم کن.
فک خیلی شیک برگشتم گفتم برگه تو بده:)) برگه شو داد. همه جوابا رو نوشتم توی برگه دادم دستش:)))) ببین یعنی تا زمانی که فارق التحصیل بشیم هر وقت منو توی سالن میدید میگفت من 17 شدمممممم. سه نمره نوشته بودم فقط. دمت گرم:)))

اخه خیلی طولانی میشه تینا. همین خرده خرده خوبه دیگه. همه چی دستتون میاد:)))
+ ღدوستانهღ http://doostaneh7985.blogsky.com
سلااااام .چه عجب پیدایتان شد دیگه یواش یواش داشتم نگرانت میشدم
تو خیابونای شهر هم که شو فراوون هست واسه چی رفتی شو دیدی اونم به این فضاحت

چرا نمیذارند پدر و پسر هم رو ببینند ؟
1394/11/11 ساعت 08:00
امتیاز: 0 0
پاسخ:
والا بگو کجا شوی خوب داره. منم برم ببینم!
تازه فک کن رفتم توی اینستاش! دیدم همه به به و چه چه کردن و تعریف کردن که عالی بوده و این حرفها:))))

مامانش فک می کنه این طوری میتونه پسرشو بکشه سمت خودش. درحالیکه داره بزرگترین اشتباه ممکن رو می کنه و بچه رو زده می کنه !
+ هم راز
گناه دارن خو :(
إن شاالله...باشه عزیزم
1394/11/11 ساعت 01:53
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی هم گناه داره :(
+ هم راز
سلام آنی خوشگل:)))
آنی خب از مزایای این شوها اینه که دل ملت رو شاد میکنن با قیافه های مضحکی که برای خودشون درست میکنن !!!!
شاد کردن دل ملت هم که میدونی هنرمیخوادو کلی هم ثواااب داره ...بعععله اینحوریاس!

فکر کنم ده الی پانزده سال پیش امتحان تئوری نداشت...
اون زمان ها من کوشولوتر بودم مامانم همش درگیر مسابقات و....بود ! و منم همش غر مییییزدم :|
آنیییی تقلب نمیدادی زیاااد :/

پسرش پیشش نیست:(
إن شاالله هر چه زودتر برید زیر یک سقف....
1394/11/11 ساعت 01:13
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اره اتفاقا خواهرجانک میگه خیلی خوش گذشت... هر هفته یه شو پیدا کن بریم برای فان!!!!!

نه اصلا اون موقع این بساطا نبود. چند ساله شاید نهایتش بشه 5 سال که امتحان و کلاس و تئوری و این حرفا رو گذاشتن!
نه متاسفانه پیشش نیست :( اون هاهم خیلی اذیتش میکنن و نمی ذارن بچه و باباش راحت باشند و این خیلی بده
مرسی عزیز دلم. مطمئنن بریم زیر یه سقف خیلی چیزا حل میشه. دعا کن برامون:*
مسکو بسیار زیباست. حتما برید.
1394/11/10 ساعت 22:15
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اوهوم. خیلی زیاد دوست دارم ببینمش
مخصوص آنی جان عاشقمان . یک ماچ آبدار
1394/11/10 ساعت 19:46
امتیاز: 0 0
پاسخ:
وااااااو مرسی
چه چسبییییید:)))
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.