X
تبلیغات
زولا

دنیای ما..

نوشتن را دوست دارم , آنقدر که آرامم می کند! مثل آب روی آتش :)

1394/11/02 ساعت 21:57

35.عشق

حتی از فکر اینکه فردا قرار است چقدر قشنگ و هیجان انگیز باشد , لبخنده ای به پهنای صورت , نقش می بست روی صورتم. مطمئنا هر کسی من را از دور و بدون اینکه متوجه باشم زیر نظر داشت , به یقین می رسید که دیوانه شده ام. آن هم من که این اواخر مامان چپ و راست می پرسد:"خوبی تو؟ حس می کنم ناراحتی! چرا تو همی؟"و از این قبیل سوال ها :))

ساعت 5:45 در همان ثانیه اول که گوشی ام زنگ خورد , از خواب پریدم. بماند که تا صبح کابوس خواب ماندن را میدیدم. تلگرام را نگاه کردم. هنوز آنلاین نشده بود. یعنی خواب مانده؟! به گوشی اش زنگ زدم. خاموش بود. قطعا خواب مانده. به تلفن ثابتش زنگ زد. با آن صدای خوابالوی خواستنی اش جواب داد. میدانست نمی توانم حرف بزنم. می دانست این طرف, خانومش در سکوت مطلق است و حتی پچ پچی هم نمی تواند بگوید سلام! پس بدون اینکه منتظر صدای من باشد:"سلام عزیزم. بیدارم. بیدارم. الان میام. بیدارم! اومدم.. خدافظ" و قطع کرد. لازم است که بگویم نیش من از همان لحظه ای که بیدار شدم باز بود؟و با شنیدن صدایش بازتر هم شد؟


ساعت 6:30 پیام دادم که :"کجایی نفس؟!" و جواب داد:" جلو جیگرکی ! بدو بیا" چراغ اتاقم را طوری که کمترین صدای ممکن را ایجاد کند , خاموش کردم. پاورچین پاورچین به سمت در خروجی رفتم و آمدم خیلی آرام بازش کنم که بابا از خواب نپرد. ولی این خواهرجانک ترسویم در را قفل کرده بود. لازم نیست بگویم که چه فشی در دلم حواله اش کردم. با اینکه تمام تلاشم را می کردم تا صدایی تولید نکنم ولی انگار که میکروفن چسبانده باشند جلوی قفل در , صدایش در خانه می پیچید! دوست نداشتم بابا بیدار شود و سین جیمم کند. بیدار نشد! با همان حالت پاورچین به راه پله رفتم و ترجیح دادم به جای آسانسور از پله ها پایین بروم. صدای کمتری تولید می کرد. حتی می ترسیدم که بابا بیاید در را باز کند و بگوید کجا میروی!!!!

ایستاده بود سر کوچه. نگاهش به آپارتمان ما بود. میدانستم که چشم دوخته به چراغ اتاقم. تا من را دید به سمت ماشین رفت. نزدیک تر که شدم , با ترس به سمت آپارتمانمان برگشتم تا ببینم آیا از پنجره خانه ما به ماشینش دید دارد؟ فهمید که از چه می ترسم. همین طور که به سمت ماشین می رفت, بدون اینکه نگاهم کند, گفت :" نیا! برو یه کم جلوتر" رفتم جلوتر.. حالا دیگر شوخی اش گرفته بود. هر قدم که برمیداشتم , یک گاز کوچولو میداد و می رفت جلوتر. اخر سر ایستادم و از آینده عقب که تماشایم می کرد و می خندید , با خنده به چشمهایش نگاه کردم و دست هایم را به علامت اینکه :"یعنی چی الان؟؟؟" بالا بردم. خم شد و در را برایم باز کرد و هولش داد تا باز باز شود. اعتراف می کنم که تا زمانی که کامل سوار ماشینش نشده بودم, منتظر بودم که دوباره گاز بدهد و اذیتم کند:))

- سلاااام عشششقم!

-سلام خانومم! صبحت بخیر نفس

...

دستش را گذاشت زیر فکم و با انگشتش گونه ام را ناز کرد. خیره به چشم هایم نگاه می کرد.. قربان صدقه ام می رفت . با همان لبخند پت و پهنی که با واسطه وجودش روی صورت داشتمش , نگاهش می کردم. حس می کردم من نازترین دختر روی زمینم. مگر میشود که فرهاد این کارها را بکند و همچین حسی را نداشته باشم؟ مگر میشود که حس نکنم  که پرنسس زیبایی ها هستم؟

مسیرمان دربند بود. قرار بود برویم در همان سفرخانه سنتی اش که پاتوقمان است , دو تا املت برای صبحانه بزنیم و بعد هم برویم به خلوتگاه عاشقانه مان. به محض پیاده شدن ازماشین , یک ژاکت بافت از صندوق ماشینش برداشت که سردم نشود. مانند بچه ها با آن ژاکت مردانه قنداق پیچم کرد. محکم هم جلویش را با دستش گرفته بود. با دست دیگرش هم محکم بقلم کرده بود. حتی موقع پریدن روی تل سی ژ هم همین پوزیشن را داشت:)) به محض نشستن شروع کرد به تمام آیات قرانی که در یاد دارد و فوت می کرد به خودمان! به جلویی هامان !به عقبی هامان! به کابل های تل سی ژ :)) و من وا رفته بودم از خنده! حتی پایین را هم نگاه نمی کرد. حتی سمت کوهها را هم نگاه می کرد. حتی هر چقدر می گفتم بوس بده . بوس هم نمی داد:)) و من بیشتر وا می رفتم از خنده. اولین بارش نبود که سوار تل سی ژ می شدولی این دفعه گویا سرما بر استرسش اضافه کرده بود... 

سری قبلی که سوار تل سی ژ شدیم , یکی از دوستان مسئول کنترل تل سی ژ هم آمده بود آنجا که سوار شود. خب با آنها خیلی ویژه برخورد می کردند و مثل ما که باید حین حرکت دستگاه, بپریم تا سوار شویم , نبود. برایشان کل تل سی ژ را نگه داشتند و خانومش هم حسابی با دقت چادرش را درست کرد و بعد هم  سر فرصت روی صندلی نشست و وقتی اعلام آمادگی کرد , دستگاه حرکت کرد. حالا تصور کنید ما دقیقا پشت این ها سوار شده بودیم... از آن طرف هم که می خواستند پیاده شوند , دوباره دستگاه را نگه داشته بودند و دوست این اقا که گویا جفعر اقا نام داشت و مسئول روشن خاموش کردن دستگاه بود , به روبوسی به با دوستش پرداخت. حالا ما کجاییم؟ یک ایستگاه مانده تا پیاده شویم. معلق بین زمین و هوا! فرهاد هم که می ترسد:)) بعد بی خیال هم نمی شود تا روبوسی شان تمام شود. مدام داد میزند :"جعفر اقاااااا! جان من اول این و راه بنداز , بعد روبوسی کن. جعفر اقاااااا.. داداش این و روشنش کن ما پیاده شیم خب. تو رو خدا یه نگاه به ما بنداز اخه " و من واقعا نمی توانستم از خنده پس نیافتم:))


هوا حسابی سرد بود. رفتیم یک تخت دنج پیاده کردیم. یکی آمد و گاز را برایمان روشن کرد تا گرم شویم. آنقدر فرش های روی تخت یخ بود که حتی نمی توانستم رویش بایستم چه رسد به اینکه بخواهم بنشینم. فرهاد هم دست کمی از من نداشت. سرما بالا سر گاز ایستادیم تا گرممان شود. روسری ام را در آوردم تا موهایم را درست کنم. خواستم سرش کنم که نذاشت:"بذار همین طوری بمونه. روسریتو در آر" به این فکر کردم که صبح موهایم را به عشق اینکه فرهاد دوستشان دارد شانه می کردم.. همین را به فرهاد هم گفتم و ادامه دادم که :" قبلنا نمی فهمیدم چرا وقتی یه دختر شکست عشقی می خوره. یا عشقش میذاره میره و یا به هر دلیلی نمی تونه پیشش باشه , موهاشو از ته کوتاه می کنه" قیافه ش کمی جدی تر شده بود. ولی لبخندش را هنوز داشت :"خب چرا؟" و من در حالیکه قلبم داشت حتی از فکر کردن به این قضیه سنگین می تپید گفتم:"چون موهاشو به عشق اون بلند می کنه. شونه می کنه . حتی توی آینه نگاه می کنه. بعد هر وقت به موهاش نگاه کنه , یادش می افته. عذابه خب. وقتی نباشه که موهاشو ببینه. عذابه. قبلنا می گفتم من هیچ وقت زورم به موهام نمی رسه ولی اگر تو بری..  تنهام بذاری... اگر زبونم لال نباشی کنارم , از ته کوتاشون می کنم" به سختی خودم را نگه داشتم که بغض هم نکنم. قیافه اش توی هم رفت. خیلی جدی شد. حتی اخم هم کرد:"دیگه این حرف و نزن. من برم؟ کجا برم؟ نزن از این حرفا. خوشم نمیاد. نگو این حرفا رو" هر چقدر خواستم بلافاصله جو را عوض کنم ولی نمی شد. فهمیدم که قلبش به سنگینی قلب من می تپد. راستش را بخواهد ناراحت شدم که ناراحتش کردم ولی خوشحال هم شدم چون دلم را قرص تر کرد به بودنش... کمتر از یک دقیقه , سرم را چسباند به سینه اش و سرم را بوسید...


9:30 رسیدیم خانه. ناهار درست کرد. سبزی پلو با ماهی :* میدانید که فرهاد من یک آشپز همه چی تمام است؟ خب قبلا یک رستوران داشته و قبل از افتتاحش هم یک دوره کامل آشپزی دیده است که متاسفانه الان ندارد. ورشکسته شد:(  باید بگویم که دست پختش حرف ندارد. تزیین غذایش هم حرف ندارد. اصلا مانده ام در آینده دقیقا چه کار باید بکنم؟ حس می کنم دست پختم عمرا به پایش نمی رسد. گرچه همیشه و هر وقت که برایش غذا درست کردم , تعریف کرده و کلی هم به به و چه چه نموده ولی شخصا خیلی قبولش دارم.

برای نوشتن باقی ماجرا , به مشکل برمیخورم. راستش نوشتنی نیست. حتی اگر بشود نوشت هم اینجا نمی شود نوشت...

آهنگ "آروم آروم اومد بارون/ شدیم عاشق! زدیم بیرون/ اومد نم نم ,نشست شبنم/ رو موهامون رو موهامون" در لحظه هایی که با عشق  همدیگر را به آغوش می کشیدیم, در گوشم می پیچید!

و حالا نشسته ام و شاید بار صدم است که این آهنگ ریپیت می شود و من چشم هایم را بسته ام . صدای نفس هایش و تصویر چهره ماهش  و... یک لحظه هم از جلوی چشمم کنار نمی رود..

برای اختتامیه روز زیبایمان , ساعت 5:30 بعد از ظهر با بیست دقیقه تاخیر , خودمان را رساندیم سینمای کوروش, فیلم "بیداری"...

در راه برگشت به خانه هم , هم خانی کردیم این آهنگ به نظر من فوق العاده را:

آروم آروم اومد بارون/ شدیم عاشق! زدیم بیرون/ اومد نم نم ,نشست شبنم/ رو موهامون رو موهامون "


این هم یک گزارش کامل از سمینار فیتنس امروز! لازم است که بگویم پیچاندمش؟ :))

+ یک شالگردن قرمز را که برای پروژه های عکاسی اش بود, چند ماه پیش نشانم داد. دوستش داشتم. گفتم مال من! لبخندی زد و گفت مال تو!!!

امروز وقتی به شالگردن اشاره کردم و گفتم :"روزی که خواستم بدیش به من , فکر می کردی اینقدر بهم بیاد؟" لبخند معنا داری و تحویلم داد و گفت:"دو سال پیش , که حتی هنوز ندیده بودمت, از ترکیه برای تو خریدمش. نمی خواستم بگم ولی نتونستم"

راستش را بخواهید من در فضا هستم:))

+ میگویم من تو را اغوا کرده ام؟! می گوید اغوا؟؟؟؟ خواهر و مادر من را آوردی جلو چشمم :))))))

نظرات (6)
من اولش فک میکردم ایشون همسرتونن الان دیگه کلا فهمیدم اشتباه حدس زده بودم

فقط نفهمیدم نامزدتونن یا نه کلا کسین که دوسشون دارین!
کلا زیاد سعی کردم بفهمم ولی شرمنده به جوابی نرسیدم
1394/11/04 ساعت 19:12
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همسرمه
شرعی و قانونی و حسی و عشقی
ولی ماجراها داره :))))
ما اسمشو گذاشتیم نامزدی ؛)
منم ازینا مخوام ! قبول نیست برای منم دعاکن یکی بیاد از این آخا مهلبونا که تو دالی آنی جونم
1394/11/03 ساعت 22:55
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ایشاالله که عشق زندگیت بیاد سراغت و عاشق بشی ;)
عههه صبح برا این پستتون هم کامنت گذاشتم . ثبت نشده
1394/11/03 ساعت 18:29
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به نظرم بلاگ اسکای گشنه ش بوده :(
+ فاطمه
خدای من، شما را روی هوا نگه داشته بود که احوالپرسی بکنه؟
من اون قسمت بعد ناهار قبل سینما را خوب نفهمیدم. فکر می کنم نیاز به بازنویسی داره. به هر حال گزارشتون باید کامل باشه خواهر.
1394/11/03 ساعت 09:26
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اره!!! فکرش رو بکن؟!!!
اون تیکه خیلی شیک و محترمانه سانسور شده خواهر :))))
+ هم راز
بههههه ممنون آنی آهنگو برای دانلود گذاشتی
1394/11/03 ساعت 02:01
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش میشهههه
+ هم راز
عزیزم ....إن شاالله خوشبخت بشی
1394/11/03 ساعت 01:53
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی عزیزم
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.