X
تبلیغات
زولا

دنیای ما..

نوشتن را دوست دارم , آنقدر که آرامم می کند! مثل آب روی آتش :)

1394/10/25 ساعت 22:20

26.

بعضی از خیابان های این شهر شلوغ هستند که بخش عظیمی از خاطرات من را تشکیل می دهند. خیابان هایی که با دیدنشان , انگار قلبم قصد می کند که بایستد و دیگر نتپد!!

تک تک درخت هایش,  پیاده روئش , مغازه هایش, کافه اش, رستورانش, دختر بچه دست فروشش آن بازار آن طرف خیابان! فروشگاه کوچولویش, آن دفتر ته کوچه اش!!!!!!

که تلخ ترین و شیرین ترین روزهای من را در خود جای داده است.

نمی دانم ولی شاید روزی دوباره وارد آن دفتر بشوم, واقعا قلبم بایستد!

در و دیوارش شاهد تمام  عشق ها و خوشی ها و خنده ها و گریه ها و تنهایی ها واسترس هایم و... بوده اند!

آن رستوران هندی را بگو! رستوران مهاراجه. خدای من! همان روز های اول آشنایی مان بود. عشق کم کم داشت میانه مان جوانه میزد , ماشین را دربست گرفته بود . به سمت دفتر تازه افتتاح شده اش می رفتیم که یک دفعه چشمش به این رستوران خورد و نشانم داد و با هیجان گفت: بریم اینجا؟ ببینیم غذاهاش چه جوریه؟! 

با لبخند نگاهش می کردم. اصلا نمی دانستم چه بگویم که رو به راننده کرد و گفت :"پیاده میشویم!"

طبق عادت همیشگی اش , در را برایم باز کرد و خودش کنار ایستاد و با لبخند نگاهم کرد, با دستش اشاره کرد که : بفرمایید!

آن روزها چشم هایم هنوز بی فروغ بود! هنوز دختری بودم با یک جفت چشم مرده! خالی از زندگی... خودم آن موقع نمی فهمیدم ولی عکس هایم را که نگاه می کنم , متوجه میشوم که چه به سرم آمده بود...

کنارش احساس راحتی می کردم. انگار در میان تمام بی پنهایی هایم , یک پناهی پیدا کرده بودم. با اینکه از تمام آدم های روی زمین می ترسیدم. با اینکه فکر می کردم همه گرگ شده اند و می خواهند دل و روده ام را بیرون بکشند, باینکه هنوز شناخت درستی از فرهاد نداشتم ولی چشم هایش , عمق چشم هایش به شکل عجیبی آرامم میکرد! 

دومین باری که همدیگر را دیدیم و تا یک جایی من را رساند, موقع پیاده شدن از ماشینش, دست هایم را بوسید و با لخند نگاهم کرد! روی چشم هایش قفل شدم. با تمام غریبگی اش, برایم آشنا بود و مهربانی وجودش, چشم هایم را نشانه میرفت... بی اختیار بغض کردم. دوست نداشتم جلویش گریه کنم. به زور جلوی خودم را نگه داشتم. با مصیبت توانستم یک جمله بگویم و سریع پیاده شوم:"حس می کنم تو هیچ وقت منو اذیت نمی کنی!" به محض پیاده شدن , گونه هایم غرق اشک بودند... دچار خلا فکری شده بودم ! فقط انگار این آدم دلم را حسابی قرص می کرد. دقیقا همان زمانی که تنها بودم و با همه توان خودم را سرپا نگه داشته بودم و هیچ تکیه گاهی نداشتم, آمده بود و تن بی جانم را به آغوش کشیده بود. پناه تمام بی کسی هایم شده بود. ولی همچنان می ترسیدم... من آن روزها از همه چیز می ترسیدم! حتی از خودم. از آینده ام. از تصمیم هایم. از فکر هایم.

در رستوران کنارم نشسته بودم. دستم را گرفته بود و بی هیچ وقفه ای نگاهم میکرد. لبخند می زد و سعی می کرد من را بخنداند. همه تلاشش را می کرد که در فکر فرو نروم. همه تلاشش را می کرد تا به حرف بیاورتم. مگر میشود یادم برود آن روزها؟ مگر میشود یادم برود که منو را شخم زدیم؟ :)) یک مشت غذای عجیب قریب که حتی اسم یکیشان هم به گوشمان نخورده بود. تک تک غذاها را با مواد اولیه درونش می خواندیم و پیش می رفتیم. دیدیم این طور به نتیجه نمی رسیم, ازگارسون کمک خواستیم. انصافا هم خوب راهنماییمان کرد. چه میزی هم برایمان چید. چه فضای گرم و عاشقانه ای داشت. دیزاین داخلی اش حسابی آدم را از فضای شلوغ و سیاه شهر بیرون می کشید و به دنیای جدیدی می برد. خصوصا آن دیوار پر از عکسش. پر از عکس هندوها و مراسم هایشان و خنده هایشان و رقص هایشان..

بعد از رستوران به دفتر رفتیم! هنوز هیچ کارمندی نداشت. من بودم و فرهاد! و یک عالمه عشق که از سر و کله مان بالا می رفت. 

یک عشق پر حرارت! بدون اینکه بدانم , تسخیرم کرده بود...!


نظرات (3)
سلام صبحت بخیر
چقدر زیبا و دلنشین گفتی از عشقت
دقیقا چند وقت بعداز تنهاییت این اتفاق افتاد ؟
1394/10/26 ساعت 07:54
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج ماه یا همین حدودها
مرسی نازنینم
+ سحر خانم http://fars.fr.cr/
سلامی به شیرینی دلتون خیلی خوشحال شدم دوباره به وبتون اومدم
خیلی دوست دارم پیش منم بیاین مرسی از لطفتون
65168
1394/10/26 ساعت 00:54
امتیاز: 0 0
سلام...

تمام پستای این صفحه رو خوندم...
بعضی وقتا یه عده میان تو زندگیمون که بدجور بهمون زخم میزنن... خستمون میکنن روحمونو میکشن و یه مشت خاطره میذارن و بعد میرن....
ما میمونیمو یه ذهن و قلب تنها و خسته و بی اعتماد...
بعدش یکی میاد که معنی نگاهامونو میفهمه... گرمای نگاهش میتونه یخای دلمونو آب کنه...
یکی که گرمای دستاش دوباره بهار رو مهمون دلمون میکنه...
از سرنوشتمون ناراحت میشیم که چرا از اول روزامون به روزای این آدم گره نخورده بود! چرا!
جوابش اینکه اگه زودتر میومد هیچ وقت تا این اندازه خاص نمیشد ،تا این اندازه دوست داشتنی ،عشقش موندگار نمیشد... گرمای نگاهش ،گرمای دستاش نمیتونست معجزه کنه...
پس این آدم تو درست ترین وقت اومده... وقتی که قدرش رو میدونیم...

بهتون تبریک میگم که با وجود همه ی سختیا ،تحمل کردین و ادامه دادین ،به هر سختی که بود شما ساختید و ادامه دادید و آباد کردید... آفرین به شما... آفرین به روح جنگجوتون...
باعث افتخارید بانو...

امیدوارم همیشه با عشق زندگی کنین ،همیشه خنده هاتون از ته دل باشه...
براتون بهترین هایی رو که میشه در حق یه دوست آرزو کرد رو آرزو میکنم... همیشه شاد و پیروز باشین....

ایام به کام...
1394/10/25 ساعت 23:12
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون، ممنون عزیز دلم
چه کامنت دوست داشتنی برام گذاشتید
راستش جنگ همچنان ادامه دارد، هنوز کامل تموم نشده ولی میشه. میشه انشالله
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.