X
تبلیغات
زولا

دنیای ما..

نوشتن را دوست دارم , آنقدر که آرامم می کند! مثل آب روی آتش :)

1394/06/10 ساعت 12:00

6.

این روزها در مرز بین خواب و بیداری حرکت می کنم!

به این صورت که میدانم بیدارم! ولی حس می کنم همه چیز خواب است.. انگار دنیای اطرافم را از پشت یک پرده توری سفید نازک می بینم! همه چیز در هاله است!!! هر چقدر هم که چشمانم را می مالم و باز و بسته می کنم , فایده ندارد!!!

انگار در این دنیا زندگی نمی کنم! همه چیز مبهم است و تلاش هم نمی کنم که برایم واضح شود...

فاز بی خیالی؟! یا افسردگی؟!!!

شاید هم خسته ام! شاید از نظر جسمی.. شاید هم روحی ؟!

یاد آن روزها افتادم که نمی خندیدم, زل میزدم به گوشه ای و ساعت ها مات می ماندم..

اما الان خوبم! اخر نفس جان را دارم..میخندم! با خنده اش می خندم! یا ته دلم قنج می رود برای امروز ساعت 4 بعد ازظهر..

کاش همه چی خوب پیش برود! کاش دنیایمان خراب نشود..

همان دنیای قشنگی که در اوج بی کسی و دلتنگی و تنهایی مرا درونش پرت کرد..

انقدر قشنگ که در اوج بیچارگی هایم , لبخند می زدم!

می دانستید نفس جان , جادو می کند؟ بله! جادو می کند.. خوب هم این کار را بلد است..

در کتابی خوانده ام , پرش های بزرگ , ترس های بزرگ را بهمراه دارند. همان ترس هایی که اخر سر هم کار خودشان را می کنند و نمی گذارند پریدن را بیاموزی.. همان ترسی که باعث می شود درجا بزنی و به هیچ جا نرسی..

راستش من دلم پریدن می خواهد !

می پرم...

کائنات عزیز! گوشت با من است؟ می نویسم که بماند! من میپرمممم! به زودی..

ترس عزیز؟! بی زحمت کاسه کوزه ت را جمع کن برو جلوی پرواز کس دیگری را بگیر... زورت به من نمی رسد..

میدانم که اگر نپرم , خواهم گندید!

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.